قبل از این که ۲باره بارون شد
۱ نفر پاپی نگاهم شد
توی بارون سوار بارون شد
من کلاهش شدم تو بارونیش
زیر یک بمب ... آره بارون شد
.................................................................
مردی که خواست مجرد شود ، ولی =>
دختر که خواست رژ لب زند ، ولی=>
این بار آینه و شمعدان نبود
عاقد که باز... که کلنت... که زد...، ولی =>
این بار دختر همسایه ناز کرد
دعوا، نه خیر ، جوابی که رد... ولی=>
فک کنم هیشکی...
منتظر باشید
باشعر های جدید می یام
زود
با بای
شعر رو می گم عمو داده بزنم تو وب ( کل وبلاگ رو می ارزه به جونه خودم
)
ناگاه حال و حوصله آسمان گرفت
باران گرفت اشکِ زمين و زمان گرفت
باران گرفت گريه شد و بر زمين چکيد
باران گرفت و عشق که روييد و جان گرفت
مرد آمد و مجسمهاي از گل آفريد
عاشق شد و مجسمه را در ميان گرفت
مرد آمد و به هيات پروردگار شد
از عشق دوخت پيرهني و بر آن گرفت
لب بر لبش گذاشت و يک زن، يک آشنا
در بازوان خسته آن مرد جان گرفت
زن لب گشود، خيره به خود شد و حرف زد
«يعني به اتفاق جهان مي توان گرفت»؟
زن شعر گفت، شاعره شد، ازخودش سرود
«حسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت»
زن شعر گفت و گفت که مردش غريبه است
از عشق گفت و گفت و کم کم زبان گرفت
هي از خزان سرود از آغاز فصلهاش
بادي وزيد و دفتر او را خزان گرفت
□□□
پاييز ميرسد و زمينگير ميشود
پاييز ميرسد و چه دلگير ميشود
پاييز مي رسد و تمام اميدها
در قابهاي خاطره تصوير ميشود
- دختر بجنب! وقت گذشتن رسيدهاست
تا باز پا به پا بکني دير ميشود
- مرد غريب خسته! تو ميداني آخرش
اين شعرهاي من به چه تعبير ميشود؟
□□□
پاييز هم رسيد و زمينگير شد و مرد
پاييز هم رسيد و چه دلگير شد و مرد
پاييز هم رسيد و تمام اميدها
در قابهاي خاطره زنجير شد و مرد
دختر نشست و ديد كه مردش غريب نيست
اما اسير بازي تقدير شد و مرد
مردي كه گريه کرد و باريد مثل ابر
و قطره قطره قطره تقطير شد و مرد
مردي که خسته شد که فرو ريخت که شکست
كه بيست ساله بود، ولي پير شد و مرد
مردي که کوه بود وناگاه خشت خشت
از شانههاي خويش سرازير شد و مرد*
□□□
باران گرفت، گريه گرفت، آسمان گرفت
باران گرفت... حال زمين و زمان گرفت
* این همون بیتی بود که عمری باهاش حال کردم![]()
کبریت واژه ایست که با دست ما دو تا
بر دامن همین دو سه غمواژه شد رها
آتش گرفت، قصه ی ما را قریبه برد
آتش گرفت قصه ی ما با غریبه ها
دستم زبان فاصله ها با تو را که .... نه =>
فهمید و باز، شعله از این واژه شد به پا
آتش گرفت، فاصله هامان غریبه گشت
دستان نازنین تو و من جدا جدا
این سوز آتشیست که خاکسترش منم
این خار، نفرتیست که رفته به چشم ما
شاید به واژه واژه شدن چشم بسته ای
این قصه بر جداییمان گشته مبتلا
کبریت شعله یست و نفرین آن منم
کبریت واژه ایست که تو کردی اش رها
وقتی که حضرت استاد ، علامه ی بزرگ ، ارواحنا فدا،عموی بزرگ من ، عموقاسم****************************************************************************** ( وقتی دارن عمو رو تشویق می کنن این قده حرف نزن تو هم عمو رو تشویق کن ) *******************************************************... می فرمایند شعر ماشکول داره بی ادبیه این دری وری ها به ما نیومده یعنی باید سه بیتی رو از وبلاگ پاک کرد تا این لکه ی ننگ توی وب باقی نمونه. عمو من رو بخش به خدا فقط برای تجربه این رو گفتم خودت که می دونی من از این دری وری ها خوشم نمی یاد.فقط یه تجربه بود.به جاش این رو گذاشتم:
کنار جوی سفیدی
سیگار شد
تا بین دو لب مکیده شود
.........................................
که باز
خاکستری شود
آن روز که خیابان را
با آب قابل شرب می شویند
بعد از این که عموی بزرگ تفعلی به دری وری های حاجی زد از اون چند خط بالا این سخنان گرانبها در آمد: توجه فرمایید:
کنار دو جوی سبز لزج (!!!)
سیگار کاشته شد
تا بین دو لب بهتر مکیده شود
.........................................
که باز
خاکستری شود
آن روز که مابین دماغ و دهان را
با آب قابل شرب می شویند...
****************************
دستت درد نکنه عمو خیلی چاکریم
يا حوري اي از بهشت مي خواهم من
يا جوجه كلاغ زشت مي خواهم من
من منتظرم هنوز، زوريست مگر=>
آقا جان سرنوشت مي خواهم من
عید هم اومد
با همه ی سختی هاش با همه ی شادی هاش با همه ی غصه هاش سال ۸۶ هم تموم شد
عید سال پیش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم
آخه یه ساعت قبل تحویل سال خوابم برد و داداشم زمان تحویل سال بیدارم نکردن و این قدر دمق شدم که نگو و نپرس(حالا اگه پرسیدی هم عیبی نداره ها!!!)
در هر صورت این هم یه نوعشه
سال جدید رو به همه ی شما تبریک می گم.
عرب ها موقع سال تحویل خیلی ناراحت هستند آخه می گن که ما یه سال دیگه به مرگ نزدیک شدیم...
ولی پارس ها وقتی که سال تحویل می شه خیلی خوش حال می شن آخه توی سنت هاشون هست که وقتی سال تحویل می شه فقط سال نیست که باید نو بشه! همه ی چیز های اطرافشون رو هم تحویل می گنن غصه ها رو کینه ها رو کهنگی ها رو و همه چی رو که گرد و غبار زمان روش گرفته رو دور می ندازن و تازه می شن(این گرد گیری هم چه درد سرایی داره ها؟!؟!؟!؟!)
امید وارم توی گردگیری های دلاتون، ما رو از خونه ی دلتون دور نندازین
در پناه مهر
مهر پرور باشید
یا علی
بای
هنگام سال تحویل
مال سوم راهنمایی یا تابستون اول دبیرستان دقیقا نمی دونم بخونید البته از زبون یه نوجوون نه سامان بیست ساله...
من و سکوت ... من و یک طناب آویزان
غروب روز سه شنبه خرابه ای ویران
کبوترم که ز من هم گذشت و خندیدی و ...
به زیر گریه ی من خیس خیس در باران...
و گفت روز جدایی و وصل تو فرداست
سه شنبه ... شانزدهم... تیر ماه .... تابستان....
رسید روز سه شنبه، شمارش معکوس
گذشت مهلت من در غروب بی پایان
بگو که ساعت چند است؟؟؟؟ وقت آن هم شد!
به سوی چوبه ی دارت برو تو ای سامان
طناب درو گلویم کشیده شد ... حالا=>
به یاد عشق خیالی که گریه شد باران
...........................................................................................
سر می کشم دو سه جرعه به یاد این غزلم
مست و خمارم از این داغ آتشین غزلم
سکوت غمزده ام، گیج و منگ گشته ام از=>
همین دو راهی تردید من ، همین غزلم
آتش به جان من افتاده یک خوره شده است
شاید صدای نفس های اولین غزلم
که خاک مرده به رویم زدی و آن یک آه
صدای آخر من بود و همچنین غزلم
چرا برای غزل منتظر شوم به چه یاد؟
همان که زد به هم و ... کرد نقض این غزلم...
مفاعلن فَعَلن فاعلاتُ مُفتعِلُن
به وزن و وزنه ی سنگین آخرین غزلم
***
صبح است و سپیده دم کمی شاد تر است
انگار که از آمدنت با خبر است
این بار پر از شوق نگاهم شاید!!؟
امروز برای من شروعی دگر است
...............................................................................
یک چشم به راه ماند و یک چشم به خواب
در دیده افق مانده و سردی سراب
شب آمد و ماه چشم هایش را بست
آن لحظه که نوگلم نگه کرد به آب
...............................................................................
فانوس، به دست کوچه دادی انگار!!!
شاید که به من زُل زده بودی این بار؟!؟!؟
آن لحظه فقط سایه شدم، افتادم=>
بر پای گل شکفته رو... آی هوااااااااااااار
هفتاد و دو بار، شاپرک سوخت پرش
وقتی که گُلی نبود در دور و برش
آرام به سوی آسمان بال گشود
با شمع یکی گشت و جدا گشت سرش
امید وارم که خشتون بیاد ...
من... تو ... باران.... سکوت ... پا بر جا بود
وقتی که پیاده رو تک و تنها بود
چتری که گشوده شد به زیر باران
انگار فقط جای یکی از ما بود
شبیه سایه ام که زیر پاهای تو پَر پَر شد
قدم هایت برایم تازگی دارد، مسیرم را ->
کسی باور ندارد از همان اول مدور شد
قفس را دیده ام، با میله هایش زندگی کردم
همان جا که غزل ها بستری از جنس باور شد
میان بیت ها آلوده گشتم، واژه ها گفتند :
ردیفم خود فروشی کرد و خود را شعر دیگر کرد!
ولی این سرنوشت لعنتی، این راه بی پایان
موازی بودنم را از همان اول مقدّر کرد
من و این جاده هر دو رو سیاهی را پذیرفتیم
چرا با روی ما این گونه راهش را مصور کرد
چرا من را نفهمیدی، میان واژه ها مردم
تو بودی که تمام سایه اش را شعر، ابتر کرد
می دونم هیچ کس یادش نبود که امروز روز تولد منه؟
درسته ؟ امروز سال روز تولد وبلاگ منه!
عیبی نداره ولی خودم که یادم بود...
هیچکی یادش نبود هیچ کس برام هدیه نیاورد حتی یه اس ام اس هم برام نزدن بگن حاجی ... تولدت مبارک؟
کی می دونی من امروز چند ساله می شم؟
ها؟
درسته
من امروز یک ساله شدم ...
تازه دارم دندون در می یارم می گن باید شیش ماه دیگه شیر بخورم تا بعد شروع کنم به غدا خوردن
تازه دلم خوشه که بزرگ شدم دستم به دهنم می رسه
سامی کوچولو
آقای سامی
تولدت مبارک....
.........................................
این شعر مال خان داداشمه داداش احسان ولی زیبا بود منم زدم توی وب(من و داداشم نداره دیگه )
یک سال گذشت عاشقی سوخت مرا
چون هیزم روی آتش افروخت مرا
انکار نکن از طرف چشم تو بود
تیری که به دیوار جنون دوخت مرا
تقدیم به کبوترم
سنجاق سری ز جنس این ماه به ماه
با روسری حلالی راه به راه
با هر چه که دارم و ندارم گلکم
این شعر به تقدیم تو هر گاه به گاه
.........................
تقدیم به این ماه مبارک
یک توبه ی دیگر و پناهی دیگر
شاید که به امید نگاهی دیگر
سی روز برای عاشقی یا کم بود...
یا چشم و دلم! غرق گناهی، دیگر!؟!؟
..........................
تقدیم به جانبازانی که بعد از این همه مدت عاشقی با خدا به شهادت می رسند...
یک سایه ی بی رنگ و ریا یافته ام
پورانه ای از جنس تو را یافته ام
تا سبز شود جوانه ی گندم عشق
یک باغچه از خاک خدا یافته ام...
تقدیم به ایوب و همسرش...
شاید دوباره یک کسی از پشت پرده
این یاد در حال گذر را مشق کرده
شاید نَفَس های کسی بی تاب بوده
شاید ز چشمان غریبی دل ربوده
لاله و شبدر چهار پر دارند، شاید
هر یک برای آرزویی خوش تر آید
با لاله و شبدر فقط سهراب بارید
کم کم برای سبز بودن واژه نالید
شاید خدا از من و آدم کفر دیده
کین چشم و سیب کال را سبز آفریده
انگار یک بار دگر ... من، کوچه، مهتاب
یک عشق در حال گذر... آیینه و آب
تا دل سپردن وقت مانده... بی قراریم
من و تو امّا کوچه ای از خود نداریم!
شاید برای زنده ماندن... سوخت، شاید
باید حذر از عشق را... آموخت، شاید
پروانه ام... امروز، مست و بی قرارم
این را همه از سبزیِ چشم تو دارم
ای روح، ای پروانه ی در خود تنیده
ای آن که چشمانش به خود اشکی ندیده
ای روح سرگردان من آغاز من شو
دستم بگیر و تا ابد همراز من شو
این هاله را از تن در آور، ماه من باش
در گیر و دار کوچه ها... همراه من باش
می دانم این بیتابیِ من و تو از چیست...
حسیست، از چشمم که تا قلب تو جاریست
من و ... نفس های کسی از پشت پرده
تو و ... قدم های کسی از پشت نرده...


