تو به من خندیدی و نمی دانستی ... من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز ... سالها هست كه در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ؟
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
مرد کور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
تولدم مبارک به به ،تولدی که هیچ کی یادش نبود :( عیبی نداره امروز من دقیقا 21 سالگی رو چسبوندم به طاق و از امروز به بعد من 22 ساله تشریف دارم. باورم نمی شه 22 سال... چند تا 22 سال دیگه قراره بگذرونم؟ یکی دیگه ؟ دو تا دیگه؟ فکر نکنم به سه تا دیگه برسه!... ولی مهم اینه که بتونم در این مدت یه کم آدم بشم، برای اون دنیام یه توشه ای ذخیره کنم. آره همین مهمه. امسال دلم خوش بود که 16 تیر افتاده توی اعتکاف و مثل سالهای پیش که معتکف شدم تولدم رو با بچه هیئتیا توی مسجد می گیرم، چی فکر می کردم چی شد! عیبی نداره هر چی خیر باشه همون می شه. به مناسبت این روز میمون و مبارک هم قابل وبلاگ رو یه صفایی دادم : پی. این روزا خیلی درگیرم، خیلی سرم شلوغه، می خوام برم سر کار از صب تا 2 بعد از ظهر، می خوان مادرم رو دوباره عمل کنن منم که قطعا کسی هستم که بیشتر کارا رو دوشمه، می خوام برم برای ثبت اختراع ولی نمی شه، می خوام برم توی کار بیزینس، می خوام ترم تابستونه بگیرم و باید از همین الان شروع به در س خوندن بکنم، می خوام به کلاس های کارآفرینی برم که بتونم باهاش تا 10 میلیون وام بگیرم. این همه کار رو یه دو جین آدم هم نمی توننن بکن ولی من باید بتونم، چون هر کدومش که انجام نشه خیلی از زندگیم عقب می یوفتم : دی. این چند روزه فقط ترانه های جدید بنیامین رو گوش می دم بد جوری خوشگلن :دی . تولدم مبارک. این وسط یه همه چی فکر می کنم به جز تولد . همون روزی که زیر بمب بارون های عراق با سختی ها و بد بختی های زیادی بالاخره چشم به این دنیا باز کردم... اگه نمی کردم چه قدر خوب بود.؟ خیلی خوب بود.
و این هم یه شعر جدید: ---------------------------------
در ساعت حوالی دیشب برای تو شعر هایم سرپایی شده است من هم سرپایی... تو را سرپایی... دوست سرپایی... داشته ام... روزی... شاید... سرپایی؟! *** حتی همان که منتظرش هستی و نمی گویم: ((بوس یواش تر لا لا لا لاااااااااااااااااااااا))
لامذهب چقدر لا دارد لالایی خوابم که نمی برد سرپایی
علاقه مندان به اوزان شعر کلاسیک حتمی روی لیک پایین رو کلیک کنند. تا اونجایی که تونستم سعی کردم که با سادگی هر چه تمام تر و در چند صفحه وزن شعری رو توضیح بدم